الناز طاهری
حِلما، آخرین نفسِ خانهای که امید را دوباره زنده کرد.
الناز طاهری مدیر مسئول : سحرگاه آرام یک روز بهاری هنوز نرسیده بود که سکوت شهر شکست؛ انفجاری که لحظهای، روشنترین خانهی یک محله را به غبار بدل کرد. در چشمبههمزدنی، دیوارهایی که سالها قصهی خنده و زندگی بودند، فرو ریختند و شهری در بهتِ اندوه فرو رفت. اما در میان آنهمه خاکستر و دود،

الناز طاهری مدیر مسئول :
سحرگاه آرام یک روز بهاری هنوز نرسیده بود که سکوت شهر شکست؛ انفجاری که لحظهای، روشنترین خانهی یک محله را به غبار بدل کرد. در چشمبههمزدنی، دیوارهایی که سالها قصهی خنده و زندگی بودند، فرو ریختند و شهری در بهتِ اندوه فرو رفت.
اما در میان آنهمه خاکستر و دود، در جایی که همهچیز خاموش بهنظر میرسید، نوری کوچک هنوز میتپید. صدایی لرزان، گریهای نحیف اما سرشار از زندگی…
حِلما.
دختربچهای یکساله که میان موجی از دود و آوار، نفس میکشید؛ آخرین بازماندهٔ خانهای که دقایقی پیش پُر از زندگی بود. امدادگران با دستان زخمی و چشمهایی نگران، لحظهبهلحظه به صدا نزدیک شدند. هر قدم، میان دلشوره و امید.
و ناگهان…
از دل سنگ و خاک، از میان تیرگی، این کوچولوی خاکآلود بیرون آمد؛ مثل جوانهای که حتی سختترین زمین هم نتوانسته جلوی روییدنش را بگیرد. یکی از امدادگران او را در آغوش فشرد؛ همان لحظهای که تبریز دوباره نفس کشید.
حِلما فقط یک کودک نبود.
او شهادت زندهای شد از این حقیقت که زندگی، حتی زیر سنگینترین آوارها راه خودش را پیدا میکند.
او تپش دوبارهی شهری شد که زخم می خورد، اما از پا نمیافتد.
روایتی از اینکه امید همیشه جایی پنهان است، گاهی در گریهی یک کودک، گاهی در دستانی که خستگیشان را فراموش میکنند تا جان کوچکی دوباره روشن بماند.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.





ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰